| عنوان | تاریخ |
| حذفیات زندگی | جمعه 29 اردیبهشت 1391 |
| كاوش شادی(2) | چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 |
| چند كلمه از بزرگان در مورد زن | جمعه 25 فروردین 1391 |
| سپاس | چهارشنبه 9 فروردین 1391 |
| سال 1391 مبارك | دوشنبه 29 اسفند 1390 |
| آموختم.... | جمعه 19 اسفند 1390 |
| كاوش شادی(1) | چهارشنبه 10 اسفند 1390 |
| مسائل شگفت انگیز | دوشنبه 10 بهمن 1390 |
| دور اندازی | یکشنبه 2 بهمن 1390 |
| پافشاری(2) | شنبه 24 دی 1390 |
| پافشاری(1) | جمعه 16 دی 1390 |
| تولد شناسنامه ای | جمعه 9 دی 1390 |
| وابستگی به هدف | شنبه 3 دی 1390 |
| دوست داشتن خود | سه شنبه 22 آذر 1390 |
| ... | یکشنبه 13 آذر 1390 |
بسم الله الرحمن الرحیم
اشاره
آن روزها كه تازه تمرین خطاطی را شروع كرده بودم، حدود سالهای 65-63 به هنگام نوشتن، در
تنهایی – در فضایی كه بوی تلخ مركب ایرانی در آن می پیچید و صدای سنتی قلم نی، تسكین دهنده خاطرم می شد كه گرد ملالی چون غبار بسیار نرم بر كل آن نشسته بود – غالباً به یاد همسرم می افتادم – كه او نیز هم چون من و شاید نه همچون من اما به شكلی، گهگاه، دلگرفتگی، قلبش را خاكستری می كرد- و می كوشیدم كه با جستجو به امید رسیدن به ریشه های گیاه بالنده و سرسخت اندوه، و دانستن اینكه این روینده ی بی پروا از چه چیزها تغذیه می كند و شناختن شرایط رشد و دوامش را نه آنكه نابود كنم یل زیر سلطه و در اختیار بگیرم. پس یكی از خوبترین راه های رسیدن به این مقصود را در این دیدم كه متن تمرین های خطاطی ام را تا آنجا كه مقدور باشد اختصای دهم به نامه های كوتاهی برای همسرم، و در این نامه ها بپردازم تا سر حد ممكن به تك تك مسائلی كه محتمل بود ما را، قلب هایمان را آزرده كند و دست رد به سینه ی زورآوری های ناحقی بزنم كه نمی بایست بر زندگی خوب ما تسلطی مستبدانه بیابد و دائماً بیازاردمان و.......
این نامه رو بارها خوندمو خوندین، ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نیست.
جرالدین دخترم
از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دید گانم دور نمی شود تو کجایی؟
در پاریس روی صحنه تتاتر پر شکوه شانزه لیزه در نقش ستاره باش بدرخش،
اما اگر فریاد تحسین انگیز تماش گران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان!!!
هنر قبل از آ نکه دو بال پرواز به انسان دهد اغلب دو پای او را می شکند.
جرالدین دخترم
پدرت با تو حرف می زند شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد،
آن شب است که این الماس ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است
روزی که چهره زیبای یک اصیل زاده ترا بفریبد آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند .
از این رو دل به زر و زیور مبند.
بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد .
اما اگر روزی دل به مرد آفتاب گونه بستی با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار .
دخترم
هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان شایسته این یافت که دختری ناخن پایش را برایش عریان کند، برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است
جرالدین دخترم
با این پیام سخنم را به پایان می رسانم
انسان باش زیرا گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.