faty.ir روانشناسی موفقیت  
منوی کاربری

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید و مطالب وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید. همچنین استفاده از مطالب وب سایت در صورت ذكر منبع و لینك بلامانع می باشد. با تشكر از توجه شما، فاطمه .

     ...............................       این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن ! به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید ! ذخیره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS
site map site map ror html site map
Add to Technorati ..............................

نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ چطوره؟





لینك دوستان
...:::...زیباكده موفقیت...:::...
کارآفرینی و خلاقیت
پریزاده
دانستنیهای روانشناسی
روانشناسی مرغ باران
دست نوشته های دكتر احمدی منش
تجسم خلاق
روانشناسی و مشاوره
موفقیت نوین
موفقیت برای همه
دوستانه
تانژانت 90
دنیای باورهای مثبت
روانشناسی برای همه
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست
زنده باد زندگی
مدیریت حرفه ای زندگی
روانشناسی عشق
روانشناسی مدرن
گفتارهای حکیمانه
همیشه در اوج
راز شاد زیستن
زندگی کنیم تا فقط زنده باشیم
باران
دربست

برای تبادل لینک در صورتی كه موضوع وب سایت یا وبلاگتان در مورد روانشناسی، موفقیت، مشاوره، آموزش های نوین در زمینه ی موفقیت یا ماوراء الطبیعة می باشد. ابتدا لینک وب سایت را بانام: "روانشناسی موفقیت" در وبلاگ یا وب سایتتان قراردهید ،

سپس از طریق فرم نظرات به من خبر دهید تامن هم پس از بررسی شما را لینك كنم.

گفت و گو

امكانات

لوگو دوستان
آرشیو
تبلیغات

تبلیغات

لینكدونی

مهمانی دلتو خدا

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از كوچه ی ما دوره گرد

داد می زد كهنه قالی می خرم

دسته دوم، جنس عالی می خرم

كاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری، كوزه خالی می خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی كشید، بغضش شكست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شكرت! ولی این زندگیست

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید.

 

دوستان من، هموطنان گرامی بیایید قدر این شبای عزیز رو بدونیم و در كنار الغوث الغوث گفتنامون، در كنار ضجه زدنامون، قرآن رو سر گذاشتنامون و الهی العفو الهی العفو گفتنامون یادی هم از عزیزای دلی كنیم كه چشماشون مهمان سفره های افطار ماست  بیایید به جای چشماشن خودشون رو مهمان كنیم.

 

دوستان عزیز اگه این شبا قطره ی اشكی از چشمای قشنگتون چكید

اگه دلتون شكست

بدونید كه این ندای اجابت

تو اون لحظه مبارك

ما رو هم مهمان بزم دلتو خدا كن.

امیدوارم همه مون شب قدرمون رو قدر بدونیم.

برچسب ها:
شب قدر ، الغوث الغوث ، قرآن رو سر گذاشتن ، الهی العفو الهی العفو ، فقر ،
موضوع: مذهبی
,
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ‌ پنجشنبه 19 شهریور 1388 - 06:36 ب.ظ |

 نظرات (- -)

ارسال به:  Balatarin Delicious Donbaleh Digg Furl Friendfeed Twitter Addthis to other

چرا مرا ترساندند؟


به من آموختن لثه را با "ث" و صابون را با "صاد" می نویسند.
بزرگ تر شدم به من یاد دادند باد زودتر از آفتاب خشك می كند، قد می كشیدم و همه چیز می آموختم، فاصله زمین از كره وماه، مساحت دایره، ...
و معلم پاداش می داد تا حفظ كنیم اشعاری بی سروته را كه تا امروز فراموششش نكرده ام.
حرف های مسخره تر را در دانشگاه یاد گرفتم، احمقانه ترین چیزهایی را كه می شد به سلول های خاكستری سپرد و هرگز یادم نداند كه كیستم !!!
چرا از من پنهان كردند: اثر انگشتم در دنیا بی نظیر است.
كسی به من نگفت: چگونه از دیدن شبنم شبدرها لذت ببرم.
چرا به من نیاموختند دیگران را دوست داشته باشم، اما تاریخ جنگ های 2500 ساله را مو به مو در مغزم چپاندند، و چگونه به جای زیباترین جنگل ها، عكس های چنگیز و هیتلر را چاپ كردند.
در حالی كه از كنار مادر ترزا، گاندی و بودا به سادگی گذشتند و چرا یادم ندادند: گریه كنم، بخندم، بخوابم،
و ارتباط برقرار كنم،
و خدا در بال زدن پروانه بجویم

و چرا....

مرا از خدا ترساندند.....

برچسب ها: خدا ، آموختن ،
موضوع: مذهبی
,
ویرایش شده در جمعه 23 مرداد 1388 و ساعت 10:54 ق.ظ

ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ‌ جمعه 26 تیر 1388 - 09:05 ق.ظ |

 نظرات (- -)

ارسال به:  Balatarin Delicious Donbaleh Digg Furl Friendfeed Twitter Addthis to other

تلفن بی هزینه

 

 

 

بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و مناجات در محلی آرام ،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیندیش.شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن. می خواهی آسمان دلت آبی وخورشید،روشنگر زندگی ات باشد.می خواهی زبان گل ها را بدانی و راز خلقت را دریابی پس به اوتوکل کن،دست هایت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، از او کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد، خودت را گم کن بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند بال هایت را باز کن به سوی معبود حقیقی پرواز کن. از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین، دلت شکست و صدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد بنده به من بگو چه می خواهی تادعایت را اجابت نمایم.در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت می کند. دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی .

 

شاد باشید و دریایی

موضوع:
مذهبی
,
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ‌ سه شنبه 1 اردیبهشت 1388 - 03:46 ب.ظ |

 نظرات (- -)

ارسال به:  Balatarin Delicious Donbaleh Digg Furl Friendfeed Twitter Addthis to other

پر کشیدن تا خدا...

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی,
پرواز را،راه رفتن بیاموز،  زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود.
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر,
دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودندپرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودنداما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که,
در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.....

 

موضوع: مذهبی
,
ویرایش شده در دوشنبه 3 فروردین 1388 و ساعت 12:43 ب.ظ

ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ‌ دوشنبه 12 اسفند 1387 - 04:09 ب.ظ |

 نظرات (- -)

ارسال به:  Balatarin Delicious Donbaleh Digg Furl Friendfeed Twitter Addthis to other

فقط خداست که می داند

 

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده می کرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند.  کشاورز به آنها گفت: شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند.

یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا می داند.

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛ به او گفتند : چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛ به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا می داند.

آری تنها خداست که می داند.

موضوع:
مذهبی
, عمومی ,
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ‌ پنجشنبه 28 آذر 1387 - 01:27 ب.ظ |

 نظرات (- -)

ارسال به:  Balatarin Delicious Donbaleh Digg Furl Friendfeed Twitter Addthis to other

مطالب پیشین