| عنوان | تاریخ |
| حذفیات زندگی | جمعه 29 اردیبهشت 1391 |
| كاوش شادی(2) | چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 |
| چند كلمه از بزرگان در مورد زن | جمعه 25 فروردین 1391 |
| سپاس | چهارشنبه 9 فروردین 1391 |
| سال 1391 مبارك | دوشنبه 29 اسفند 1390 |
| آموختم.... | جمعه 19 اسفند 1390 |
| كاوش شادی(1) | چهارشنبه 10 اسفند 1390 |
| مسائل شگفت انگیز | دوشنبه 10 بهمن 1390 |
| دور اندازی | یکشنبه 2 بهمن 1390 |
| پافشاری(2) | شنبه 24 دی 1390 |
| پافشاری(1) | جمعه 16 دی 1390 |
| تولد شناسنامه ای | جمعه 9 دی 1390 |
| وابستگی به هدف | شنبه 3 دی 1390 |
| دوست داشتن خود | سه شنبه 22 آذر 1390 |
| ... | یکشنبه 13 آذر 1390 |
تا به حال درباره شكل كوهها فكر كردهاید؟
شاید از این سوال تعجب كنید و بگویید: كه البته، نگاه كردهایم! خب من درباره این سوال برایتان توضیح میدهم زمانی كه ما تصاویری از رشته كوههای هیمالیا را میبینیم یا فیلمهایی از رشته كوههای آلپ یا هر قله و رشته كوه عظیم دیگری را تماشا میكنیم، آن چه كه نظرمان را جلب میكند "قلهها" هستند نه درهها.
زمانی كه میخواهیم درباره اورست، دماوند، مون بلان، كلیمانجارو یا هر قله مشهور دیگری در جهان فكر كنیم، مفاهیم "بلندترین" یا "پربرفترین" به خاطرمان میآید.
شاید هنوز هم راضی نشده باشید ولی هدف من از بیان مثال كوهستان مقایسه آنها با زندگی خودمان است. زندگی همگی ما پر از فراز و فرودهای گوناگونیست كه نمادی از موفقیتها و شكستهایمان هستند. هر كسی تلخیهای بسیاری را میچشد و پیروزیهای كوچك و بزرگ زیادی هم به دست میآورد. جالب اینست كه آن شخص موفق و مشهور و سرآمدی كه میشناسیم بیش از انسانهای معمولی زمین خورده است.
پیروزی و شكست از هم جدایی ناپذیرند چرا كه اگر كسی نداند شكست چیست و زمین خوردن چگونه است هرگز نمیتواند بلند شدن را یاد بگیرد و در پی كسب گوی موفقیت برآید.
ما در مسیر زندگی سختیهای فراوان راه را تحمل میكنیم، كولهپشتی سنگینی را به دوش میكشیم، سرما و گرمی طاقتفرسا را تحمل میكنیم، پس از پشت سرگذاشتن تپههای بزرگ و كوچك خستگی در میكنیم و لبخند میزنیم، زمین میخوریم، زخمی میشویم و... بالاخره میتوانیم اهداف كوچك و بزرگی را كه در نظر داریم به دست آوریم. پیمودن همین تپهها و كوههای كوچك و پرارتفاع است كه درد و رنج آن بخش از مسیر را از خاطرمان میزداید رنگ شفاف و زیبای پیروزی را بر رنگهای تار و مبهم مسیر راه غالب میكند.
زمانی كه ما بر بلندای قله میایستیم، به افق دوردست نگاه میكنیم نه به درهای كه زیر پایمان دهان باز كرده است. لازم به گفتن نیست كه كوهنوردی كه فاتح اورست است از كوهنوردی كه دماوند را پشت سرگذاشته، مسیر طولانیتر و دشوارتری را پیموده است .


« اگر غذات رو نخوری، دیگه دوستت ندارم.»
این جمله ای آشناست كه در بچگی بارها موقع غذا نخوردن(!)، آن را شنیده ایم. « اون روز كه ازت خواهش كردم كه باهام بیای شهر بازی و تو مثل جلادها نیومدی، دیگه شناختمت و فهمیدم چه موجود خطرناكی می تونی باشی(!)»
ما هر جمله ای را كه تكرار كنیم، كم كم باورش می كنیم و اینگونه جملات را، كه بارها شنیده ایم، متاسفانه باورشان كرده ایم. مامان وقتی دوستمون داره كه مطابق میل او عمل كنیم. علیرضا تنها در صورتی دوستم داره كه باهاش برم سینما. مهتاب فقط در صورتی دوستم داره كه جواب ای-میلشو بدم. وقتی رئیس اخراجمون نمی كنه كه مطابق دستوراتش مو به مو عمل كنیم. استاد وقتی بهمون نمره میده كه سر ساعت بیایم سر كلاس و ...
عمری برای دیگران، خوردیم، رفتیم، جواب دادیم، عمل كردیم، فكر كردیم و ... . حالا هم عادت كردیم كه هیچ كاری برای خودمون نكنیم. اصلا خودمون به درك، فلانی ازمون خوشش بیاد. فلانی دوستمون داشته باشه. رئیس تشویقمون كنه. استاد بگه: به به چه شاگرد خوب و ساكتی.
حالا می خوایم تنبلی رو از خودمون دور كنیم، نمی تونیم. حالا می خوایم برای زندگی خودمون تصمیم بگیریم نمی تونیم. حالا می خوایم مدل موی مورد علاقه مون رو روی سرمون داشته باشیم، نمیتونیم. می خوایم برای خوشگذرانی بریم مسافرت، نمی تونیم. چون كسی نیست كه بما بگوید: چه بكن و چه نكن. هنوز هم دنبال دستی دخالت جو در سرنوشت خود می گردیم. یكی بهمون بگه این كار رو بكن و ما تا آخر اون كار رو بخوبی انجام بدیم. طوری كه خارجی ها خوششون بیاد. طوری كه ایرونی ها خوششون بیاد. طوری كه اول بشیم. طوری كه لنگه نداشته باشه و ....
بعضی مواقع شدیدا از جانب دیگران تنبیه می شویم. مثلا دوستی از ما می خواد باهاش سینما بریم و ما كار داریم و نمی توانیم. معمولا به خاطر اینكه این دوست خوب از ما نرنجه بهش جواب مثبت می دیم. بعضی وقتها هم كه به او صادقانه می گوییم كه كار داریم و نمی توانیم، با عكس العمل او مواجه می شویم. دیگه تحویلمون نمی گیره. نامه نمی ده. زنگ نمی زنه. باهامون گرم نمی گیره. چرا؟ می خواد ما رو بشدت تنبیه كنه تا دفعه ی دیگه نتونیم خواسته اش را رد كنیم! مدتی بهمون محل نمی ذاره. بی محلی می كنه و حسابی تنبیه مون می كنه و آفتاب انعامش را از ما بر می گیره، تا اینكه روزی از روزها اراده كنن كه با ما تماسی بگیرند. یا جوابمون رو بدن! و ما كه حسابی تنبیه شدیم و مثل جوجه در ایام تنبیه بارها به خودمون فحش داده ایم، اگه سرمون زیر تنمون مونده باشه جرات رد كردن پیشنهادشو نداریم. اینه معنی بسیاری از عشق ها! خودمون هم بسیاری از دوست هامون رو به همین شیوه تنبیه می كنیم تا بهمون علاقه ی بیشتری پیدا كنن.... زهی خیال باطل!!
ما كه از این دام رستیم. شما رو نمی دونم. من هر كس كه بخواد منو تنبیه كنه براحتی آزاد می كنم. بخاطر همین هم هست كه همه رو دوست دارم. اگه دام « اگه بحرفم عمل نكنی، قهر می كنم » رو ببینم، راهم رو كج می كنم. جرأت مخالف دوست عزیزم نظر دادن در كمال ادب رو دارم و اگه تركم كنه، از حق انتخاب خودش استفاده كرده.
اما از دعوا متنفرم. من نه كسی رو تنبیه می كنم و نه می گذارم كسی به من فشار روحی بیاره و با احساساتم بازی كنه. در خودم بزرگترین قدرت جهان ( به قول وین دایر) یعنی « بخشش همه» را دارم. این بخشش را برای این انجام می دم كه مریض نشم! نه اینكه از دستم راضی باشن. آخه آدمی كه تو دلش كینه نفوذ می كنه، دچار انواع سنگهای كیسه ی صفرا و كلیه و مثانه و ... و یا ناراحتی های معده می شود. من تازه از شر یكی از بزرگترین كینه های عمرم راحت شدم!!
اگر من تیم ملی را دوست دارم بخاطر این نیست كه بازیهایش را ببرد. من فقط تیم ملی را دوست دارم، چه ببرد، چه ببازد. دوستانم را دوست دارم، چه مرا دوست داشته باشند، چه دوستم نداشته باشن. تصمیم گیری راجع به احساسم با خودم است. می دانم كه نباید زور زد تا همه رو از خود راضی نگه داشت.
روزی نصرالدین و پسرش، خرشون رو بردن تا در بازار بفروشن. سر راه عده ای بهشون گفتن: احمقا، سوار شین. این خره داره چه حالی می كنه! اونا سوار شدن. به عده ای رسیدن كه داد می زدن: بی انصافا، این خره بدبخت مُرد. یكی تون سوار بشه. نصرالدین اومد پایین. مسافتی رفتن و به عده ای پیرمرد زیر آفتاب رسیدن. اونا با دیدن منظره ی اینها، فریاد زدن: دیدین كفتیم. دیگه كوچیكترها به بزرگترها احترام نمی ذارن. پیرمرد بدبخت داره پیاده میره و پسر گردن كلفت رو خر نشسته. ملا پسر رو آورد پایین و خودش رفت بالای خر. بعد از مسافتی عده ای زن و بچه دیدن كه داد می زدن: هی مرتیكه ی گردن كلفت. این بچه ی نازك رو داری تو این آفتاب راه می بری؟ معمولا موقع آب خوردن تو قدیما از بچه ها شروع می كردن. بچه ها مقدم بودن. هی چه روزگاری بود. نصرالدین پسرش رو گذاشت رو تركش. اما هنوز مقداری نرفته بودن كه به عده ی دیگه ای رسیدن كه داد می زدن. هی، شماها انصاف ندارین. این خر بدبخت ساعت ها شما رو حمل كرده. حداقل دو دیقه كه از این پل كه می خواین رد شین یه حالی به این خره بدین و كولش كنین. اونا خره رو كول كردن اما خر رو پل جفتكی از ترس انداخت و به آب رودخانه افتاد. نصرالدین به پسرش گفت: همه رو نمیشه راضی نگه داشت! ما باید به عقل خودمون عمل می كردیم.
دوستتون دارم (بدون هیچ شرط و شروطی!!).............
به قول دكتر وین دایر: Unconditional Love to you

دیگرچگونه می توان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟ زنده های امروزچیزی به جزتفاله های یک زنده نیستند تا به حال مارپله بازی کردید؟یه صفحه ی شطرنجی پر از مار و نردبون. نردبونا به شما کمک می کنن تا خونه های بیشتری رو طی کنین. درمقابل مارها سدراه شما هستن. بازی با تاس ریختن شروع میشه. برای یه مدت احساس یاس و ناامیدی می کنید زندگی ما هم مثل همین صفحه ی شطرنجی می مونه. مارها همون مشکلات ما هستن که سعی می کنن مانع پیشروی ما بشن. یه رودخونه تاوقتی زلاله که جریان داره امااگه همون آب یه جا بمونه بعد یه مدت به مرداب تبدیل می شه. می گنده.ما هم اگه متوقف بشیم می گندیم. اونقدر شهامت داشته باشیم تا بتونیم به اونایی که دوستمون ندارن لبخندبزنیم. اون وقته که ما می تونیم ادعا کنیم که زنده ایم. شاد و سربلند باشید.


شما هم تاس می ریزید و قدم به میدون مبارزه می ذارید ممکنه بین راه مهره ی شماروی خونه ی مارها قرار بگیره. اون وقت مجبورید چند قدم به عقب برگردید.
اما چند لحظه که بگذره یادتون می ره این احساس و. هر چقدر که بازی پیش می ره مهارت تاس ریختن شما هم بیشتر می شه
این بین اگه حریفتون زودتر از شما هم به خط پایان برسه بازم شماهیچ وقت بازنده نیستید. فقط وقتی مغلوب می شید که وسط بازی جا بزنید
و بخواید میدونو ترک کنید.
اما اونی که باید جا نزنه ماییم! نبایدحریفو تو میدون تنها بذاریم .
مابازنده نمی شیم تاوقتی که بخوایم میدونو ترک کنیم. تاوقتی که بخوایم متوقف بشیم .
پس بیاید محض رضای خدا فقط یه روزم که شده زندگی کنیم.
نه به این معنا که تو این روز یه اختراعو به نام خودمون ثبت کنیم
یا یه جا بمب بذاریم. تو این روزبیاید بزرگ باشیم.اونقدربخشندگی داشته باشیم که بتونیم واسه دشمنامونم دعا کنیم.
داریم زندگی می کنیم.
مثل یه تماشاچی مضحک نیستیم که فقط نقش یه تشویق کننده روداره!
زندگی تماشاچی لازم نداره. تارسیدن به اون میوه ی خوشبختی چندقدم راه نیست.
فقط کافیه دستمونو دراز کنیم
و تو مشتمون بگیریمش.
وهرگزفراموش نکنیم
که "مردان بزرگ زاده نمی شوند. بزرگ می شوند" حالا وقتشه.
همین حالا