| عنوان | تاریخ |
| مسائل شگفت انگیز | دوشنبه 10 بهمن 1390 |
| دور اندازی | یکشنبه 2 بهمن 1390 |
| پافشاری(2) | شنبه 24 دی 1390 |
| پافشاری(1) | جمعه 16 دی 1390 |
| تولد شناسنامه ای | جمعه 9 دی 1390 |
| وابستگی به هدف | شنبه 3 دی 1390 |
| دوست داشتن خود | سه شنبه 22 آذر 1390 |
| ... | یکشنبه 13 آذر 1390 |
| آرامش واقعی | سه شنبه 1 آذر 1390 |
| ترس از تغییر | یکشنبه 22 آبان 1390 |
| افراد موفق | جمعه 13 آبان 1390 |
| خداحافظی استیو جابز | سه شنبه 3 آبان 1390 |
| چهل نامه كوتاه به همسرم(گزیده ده نامه دوم) | یکشنبه 1 آبان 1390 |
| چراهای من(2) | پنجشنبه 21 مهر 1390 |
| مسیر خوشبختی... | یکشنبه 17 مهر 1390 |

بارها و بارها برایم پیش آمده است هنگامی كه در مورد افكار مثبت و دگرگون كننده روح و روان صحبت كردهام غیر از پوزخند و مسخره شدن چیزی گیرم نیامده است. بیشتر افراد در مقابل تغییر، آن هم یك تحول سازنده جبههگیری میكنند و معتقدند كه امكان ندارد بشود كسی را عوض كرد هر كس سیستم فكری خودش را دارد. اما این یك واقعیت است كه هر كس در هر سنی میتواند خود را تغییر دهد. تنها تفاوت بین مردم در زمانی است كه به آن نیاز دارند تا بتوانند خودشان را تغییر دهند برای عدهای این مدت بسیار طولانی است و سالهای زیادی از عمرشان میگذرد تا دریابند باید باورشان را تغییر دهند اما عدهای هم در یك لحظه به این نقطه مهم زندگیشان میرسند. در بیشتر افراد مسن این تغییر بسیار دشوار است. زیرا دیگر آنها انعطاف پذیری كمی دارند. اگرچه گروهی از كهنسالان به مراتب بیشتر از جوانان در اتخاذ مواضع از خودشان انعطافپذیری نشان میدهد.
باید یاد بگیرید كه تغییر كنید و تغییر دهید. این كار شاید به راحتی نشستن پشت كامپیوتر و شروع یك بازی مهیج است، باور كنید به همین سادگی. اما اگر روش تغییر كردن را پیدا نكنید مجبورید كه سالهای سال با باورهای اشتباه زندگی كنید كه مانع رشد شما هستند.
بسیاری از مردم از تغییر میترسند، آنها میگویند: من سالهاست به همین روش زندگی كردهام. این جملة طلایی را روی یك كاغذ بنویسید و در جلوی چشمتان قرار دهید: معادلة زندگی گذشته با آینده برابر نیست.
جریان زندگی مثل رودخانه به جلو حركت میكند. هرگز نباید آنچه را درگذشته انجام دادهاید و از آن نتیجهای نگرفتهاید را به فراموشی بسپارید. باز هم امتحان كنید حتماً با روش دیگری به نتیجه خواهید رسید. اگر انعطافپذیر باشید میتوانید شیوة خود را تغییر دهید اگر روشی غیر از برخورد دوستانه با عادتهای خود پیش بگیرید همواره مأیوس میشوید. هیچ وقت مشكل روزهای گذشته حتماً در آینده هم اتفاق نمیافتد. گذشته تنها مثل یك منبع اطلاعاتی است. باید عقاید را تغییر داد و باورهای جدیدی در ذهن كاشت. از بهترین باورها این است كه همیشه راهی برای حل مشكلات وجود دارد. همیشه و در هر موقعیتی میتوان به نتیجه رسید. اصلاً مهم نیست تا به حال چه بر سرتان آمده است اگر باور كنید كه هر مشكلی راه حلی دارد. پس حتماً راه حل آن را پیدا میكنید. فكر انسان بر همان موضوعاتی متمركز میشود كه دربارهاش سؤال داریم. چشمان خود را ببندید و یك نفس عمیق بكشید یك باور قدیمی كه مثل زنجیرهای سنگینی دور مچ پایتان چسبیده است را پیش رو مجسم كنید، با خودتان روراست باشید و فكر كنید كه این زنجیرهای كهنه تا به حال چه مشكلات و سختیهایی برایتان به وجود آوردهاند. از كم تا زیاد مشكلات را بررسی كنید. كمكم خود را به آینده بسپارید و در رویا ببینید كه این باور نادرست چه محدودیتها و ضررهایی را همچنان برایتان به ارمغان میآورد. ناراحتی، دلشوره، عصبانیت و افسردگی تمام چیزهایی هستند كه برای شما باقی مانده است.
سالهاست كه با این عقاید مخرب زندگی كردهاید و آنها را تغییر ندادهاید، به راستی چه بهایی بابت حفظ آنها پرداختهاید. اگر داشتن چنین سرنوشتی برایتان ناراحت كننده است پس نباید دست روی دست بگذارید، چشمهایتان را باز كنید، خدا را شكر هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده است. اگر دست به كار نشوید دیگر دیر میشود.
همین حالا دو باور جدید كه به شما قدرت میبخشد را پیدا كنید مثلاً من مدرك ندارم اما خدا را شكر! دكترای اراده دارم. قادرم هر كاری را كه مایلم انجام بدهم و یا من خیلی جوان و عالی هستم اگر باور قلبی شما این بود كه من زشت هستم! باور جدید شما باید «من بسیار جذاب هستم!» باشد.
حالا اگر باورهای جدیدتان را انتخاب كردهاید دوباره شروع میكنیم. یك نفس عمیق بكشید و به آرامی بازدم خود را بیرون دهید و چشمانتان را ببندید، این مرحله كه مرحلة انتقال و تثبیت عقیده میباشد، سادهتر است. چون حالا حلقة ارتباطی قدیمیتان شكسته شده است. حالا تصور كنید در پنج سال بعد قرار دارید، چقدر پیشرفت كردهاید؟ از اوضاع راضی هستید.
به آیینه كه نگاه میكنید، میخندید و پر انرژی و سرزنده هستید. احساس جوانی میكنید. تصور كنید كه اگر باقی عمرتان را به همین خوبی زندگی كنید چه احساسی دارید؟ خوب فكر كنید، شما در مرحلة تصمیمگیری هستید، به راستی كدام سرنوشت را انتخاب میكنید. از قدرت، انرژی، موفقیت، خوشحالی و امنیت استقبال كنید. میدانم شدیداً مایلید كه به لحظه حال برگردید و تغییرات اساسی را انجام دهید.
مردی كه چند پیاله بیشتر از ظرفیت خودش نوشیده بود از طبقه ی پنجم به خیابان پرت شد. به زودی جمعیت اطراف او را گرفت. سپس پلیسی آمد و راهش را از میان جمعیت باز كرد و پرسید: «این جا چه خبر است؟»
مرد مست گفت: «نمی دانم من هم تازه رسیده ام!»
این موقعیتی است كه شما در آن هستید كه از جای ناشناخته سقوط كرده اید، ابدأ نمی دانید از كجا آمده اید. اگر تو ندانی كه از كجا آمده ای، چگونه می توانی بدانی كه به كجا خواهی رفت؟ و با این وجود هنوز هم فكر می كنی كه زندگی مقصدی بزرگ دارد؛ هنوز هم می پنداری كه زندگی تو پرمعناست. تو خودت را فریب می دهی.و تو هر آنچه را كه برای دانستن مورد نیاز است داری، ولی از آن استفاده نمی كنی.
تو گیتار را داری ولی آن را نمی نوازی، پس موسیقی شنیده نمی شود. تو ظرفیت هشیار شدن را كه بتواند اسرار از كجا آمدن و به كجا رفتن و ماهیت اصلی تو را برملا كند داری، ولی آن را نكاویده ای؛ این نخستین كاری است كه هر انسان هوشمندی خواهد كرد.
تمثیل روان شناسی
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»
مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید. این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
شاد باشین 
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند. مرد به آرامی گفت : « مایل هستیم رییس راببینیم .» منشی با بی حوصلگی گفت :« ایشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهیم شد. » منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت :« شاید اگرچند دقیقه ای آنان را ببینید، بروند.»
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم ؛ بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم. »
رییس تحت تاثیر قرار نگرفته بود ... ا و یکه خورده بود. با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود .»
خانم به سرعت توضیح داد :« آه ، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم .» رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است.» خانم یک لحظه سکوت کرد.
رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست ازشرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟»
شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود.
آقا و خانم" لیلاند استفورد" بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد ، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.
شاد باشید و پیروز
ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

