برای تبادل لینک در صورتی كه موضوع وب سایت یا وبلاگتان در مورد
روانشناسی، موفقیت، مشاوره، آموزش های نوین در زمینه ی موفقیت یا ماوراء الطبیعة می
باشد. ابتدا لینک وب سایت را بانام: "روانشناسی موفقیت"
در وبلاگ یا وب سایتتان قراردهید ،
سپس از طریق فرم نظرات به من خبر دهید تامن هم پس از بررسی شما را لینك كنم.
تبلیغات
لینكدونی
نكاتی مهم در مورد اولین قرار(1)
روش های متوقف كردن غر زدن خانم ها
رویاها و آرزوهای خود را به هدف تبدیل کنید !
نامه چارلی چاپلین به دخترش
این نامه رو بارها خوندمو خوندین، ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نیست.
جرالدین دخترم
از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دید گانم دور نمی شود تو کجایی؟
در پاریس روی صحنه تتاتر پر شکوه شانزه لیزه در نقش ستاره باش بدرخش،
اما اگر فریاد تحسین انگیز تماش گران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان!!!
هنر قبل از آ نکه دو بال پرواز به انسان دهد اغلب دو پای او را می شکند.
جرالدین دخترم
پدرت با تو حرف می زند شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا فریب دهد،
آن شب است که این الماس ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است
روزی که چهره زیبای یک اصیل زاده ترا بفریبد آن روز است که بند باز ناشی خواهی بود بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند .
از این رو دل به زر و زیور مبند.
بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد .
اما اگر روزی دل به مرد آفتاب گونه بستی با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار .
دخترم
هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان شایسته این یافت که دختری ناخن پایش را برایش عریان کند، برهنگی بیماری عصر ماست به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است
جرالدین دخترم
با این پیام سخنم را به پایان می رسانم
انسان باش زیرا گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.
ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ سه شنبه 26 مرداد 1389 - 01:10 ق.ظ |
فروغ جاودانی
فردی کوشید خدا را بشناسد، به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد، اما هر چه بیشتر خواند بیشتر گیج می شد. یک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت، به ساحل دریا رفت تا هوایی تازه استنشاق کند.
آنجا پسر بچه ایی را دید که در ماسه ها گودالی حفر کرده بود و از دریا آب بر می داشت و به گودال می ریخت، با تعجب از پسر بچه پرسید: فرزندم چه کار می کنی؟ پسرک پاسخ داد:می خواهم دریا را توی این گودال بریزم، مرد گفت: این کار مسخره ست، توچه طوری می توانی دریای به این بزرگی را در این گودال جای بدهی؟!
همچنان که حرفها را به پسرک می گفت، دریافت که خود نیز به کاری چنین احمقانه مشغول بوده است. در واقع او هم می کوشید که سراسر خرد لایتناهی خداوند را با ذهن کوچک انسانی خویش بشناسد.
هولمن هانت تصویری را ازحضرت عیسی را نقاشی کرده است، که در آن مسیح در باغی ایستاده است، در یک دست فانوسی دارد و با دست دیگربر در می کوبد، یکی از دوستان هانت به او گفت: هولمن تو در این نقاشی مرتکب اشتباه شده ایی،این در دستگیره ندارد،هانت پاسخ داد این اشتباه نیست، زیرا این در قلب بشر است که تنها می تواند از درون باز شود.
برای حرکت به سوی خدا لازم است که برخیزیم و در را باز کنیم و بگذاریم که خدا وارد شود، این امر فقط زمانی اتفاق می افتد که انسان نیاز به خدا را احساس کند و از اعماق قلب خویش آن را فریاد کند .....
فروغ جاودانی
در این حال مستی صفا کردم تو را ای خدا من صدا کردم
از این روزگاری که من دیدم چه شبها خدایا خدا کردم
نهادم سر سجده بر خاکت به درگاهت امشب دعا کردم
که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم
سبب گر بسوزد مسبب تو هستی سبب ساز این جهان تویی
ز دست که آید که دستم بگیرد مرا سایه ی امان تویی
شرار عمر فانی ام من فروغ جاودان تویی تو
نشان ناتوانی ام من توان بی نشان تویی تو
تو شور عشقم داده ای مرا تو رسوا کرده ای
به کوی اهل دل مرا تو مست و شیدا کرده ای
کجا روم که، چاره ساز ای خدا تویی
نیاز هر چه، بی نیاز ای خدا تویی
که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم
"رحیم معینی کرمانشاهی"
از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که در های بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید
حلول ماه پر فیض و با برکت رمضان بر همه مسلمسن مبارک باد.
ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ پنجشنبه 21 مرداد 1389 - 12:43 ق.ظ |
پادشه خوبان
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو بجان آمد وقتست که باز آیی
دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گل زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا اینجا با سلسه می رقصند اینست حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یارب که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره بکس ننمود آن شاهد هر جایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفرت درین مذهب خودبینی و خود رایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آید شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
حافظ
ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ پنجشنبه 14 مرداد 1389 - 06:25 ق.ظ |
نامه پسری به پدرش
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود�پدر�
پدر با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازی هایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه.
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 - 09:16 ق.ظ |
مکتوب
به كرم سبز بیاندیش. بیشتر زندگانیش را روی زمین می گذراند.
به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شكل كالبدش خشمگین است.
می اندیشد: من منفورترین موجوداتم: زشت،كریه،و محكوم به خزیدن روی زمین.
اما یك روز مادر طبیعت از كرم می خواهد پیله ای بتند.
كرم یكه می خورد.. پیش از آن هرگز پیله نساخته.
گمان می كند باید گور خود را بسازد، و آماده مرگ می شود.
هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناخوشنود است، به خدا شكوه می برد:
خدایا، درست زمانی كه به همه چیز عادت كردم، اندك چیزی را هم كه دارم از من می گیری.
خود را نومیدانه در پیله حبس می كند و منتظر می ماند.
چند روز بعد در می یابد كه به پروانه زیبا تبدیل شده.
می تواند به آسمان پرواز كند و بسیار تحسینش كنند.
از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.
)مكتوب(
پائولو كوئلیو
ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ یکشنبه 29 فروردین 1389 - 11:58 ق.ظ |
مطالب پیشین
راه تکان دادن اجسام را از طریق دست البته بدون برخورد آن
---------------------------------------------------------------------------------------------------------