| عنوان | تاریخ |
| مسائل شگفت انگیز | دوشنبه 10 بهمن 1390 |
| دور اندازی | یکشنبه 2 بهمن 1390 |
| پافشاری(2) | شنبه 24 دی 1390 |
| پافشاری(1) | جمعه 16 دی 1390 |
| تولد شناسنامه ای | جمعه 9 دی 1390 |
| وابستگی به هدف | شنبه 3 دی 1390 |
| دوست داشتن خود | سه شنبه 22 آذر 1390 |
| ... | یکشنبه 13 آذر 1390 |
| آرامش واقعی | سه شنبه 1 آذر 1390 |
| ترس از تغییر | یکشنبه 22 آبان 1390 |
| افراد موفق | جمعه 13 آبان 1390 |
| خداحافظی استیو جابز | سه شنبه 3 آبان 1390 |
| چهل نامه كوتاه به همسرم(گزیده ده نامه دوم) | یکشنبه 1 آبان 1390 |
| چراهای من(2) | پنجشنبه 21 مهر 1390 |
| مسیر خوشبختی... | یکشنبه 17 مهر 1390 |
خودت را باور کن، سعی در متقاعد کردن دیگران نداشته باش.
اولیور وندل هولمز روزی در جلسه ای شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاه تر بود. دوستی با کنایه گفت: "دکتر هولمز به نظرم شما در میان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن می کنید." هولمز پاسخ داد: "همین طور است .من احساس می کنم که یک دایم هستم در برابر پنی ها!"
( دایم: سکه ای کوچک تر از پنی که ده برابر آن ارزش دارد.)
شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچ کس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسان ها منحصر به فرد هستند.
پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است. قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود می تواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.
پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند.
زندگی سرشار از عدم قطعیت هاست، پر از شگفتی ها؛ همین امر آن را زیبا می سازد. ما هرگز به لحظه ای نمی توانیم رسید که بگوییم "من مطمئن هستم" چرا که با این جمله تمامی حوادث را نادیده گرفته ایم. درست مانند این که خودکشی کرده باشیم.
فردی که در زندان به سر می برد تمام لحظه هایش برایش یکنواخت و یکسان است برای همین زندان سخت و ملالت بار است و سخت، اما زندگی سرشار از هیجان و ندانسته هاست، ما انسان ها همیشه در پی آزادی هستیم اما این آزادی به معنای اطمینان و امنیت در زندگی نیست.
.سؤال به کمک شما نیاز دارم. من با خدای غرولند ازدواج کـرده ام و تصور می کنم که حتی برای یک لحظه دیگر هم نمی توانم بـا او بـه جر و بحث بپردازم و گله و شکایت ها و آزار و اذیـت هایش را تحمل کنم. از آن زمانی که پـایم را در خانه می گذارم تا زمانی که به رخت خواب می روم، او یـک ریز غر می زند و متوقف هم نمی شود. رابــطه ما به آنجایی رسیده است که هیچ گفتگویی با هم نداریم بجز جر و بحث در مورد کارهایی که من در طول روز، هـفـتــه، ماه و یا اصلا از ابتدای زندگی مشترکمان، اشتباه انجام داده ام. شرایط آن قدر بد شده که من حتی از رئیسم تقاضا می کنم که مرا برای اضافه کاری نگه دارد. فکر نمی کنم شما حتی بتوانید فکرش را هم بکنید. من ترجیح می دهم کار کنم تا اینکه به خانه بیایم. تصور شنیدن غر زدن هایش آن قدر استرس زاست که در حین رانندگی از محل کار به سمت خانه دچار سردرد می شوم. میدونم که نباید این طوری باشه، من باید با خوشحالی محل کارم را به سمت منزل ترک کنم و با اشتیاق کامل نزد همسرم بروم. پدرم سابق بر این به من گفته بود که خانم ها عادت دارند شکایت کنند و نق بزنند اما متاسفانه من هیچ وقت حرف های او را باور نکردم تا زمانی که خودم شخصا ازدواج کردم. حتی دوستانم نیز به من می گفتند که همسرانشان نق نقو هستند. آیا این حقیقت دارد که خانم ها به طور طبیعی افراد نق نقویی هستند یا من اون قدر بد شانس هستم که با یک چنین خانمی ازدواج کرده ام؟ اگه شما هم دچار این مشكل یا مشكلاتی مشابه هستید، پاسخ را در «ادامه مطلب» مطالعه فرمایید. البته من توصیه می كنم شما هم پاسخ رو بخونید.