faty.ir روانشناسی موفقیت  
منوی کاربری

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید و مطالب وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد. برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید. همچنین استفاده از مطالب وب سایت در صورت ذكر منبع و لینك بلامانع می باشد. با تشكر از توجه شما، فاطمه .

     ...............................       این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن ! به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید ! ذخیره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS
site map site map ror html site map
Add to Technorati ..............................

نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ چطوره؟





لینك دوستان
...:::...زیباكده موفقیت...:::...
کارآفرینی و خلاقیت
پریزاده
دانستنیهای روانشناسی
روانشناسی مرغ باران
دست نوشته های دكتر احمدی منش
تجسم خلاق
روانشناسی و مشاوره
موفقیت نوین
موفقیت برای همه
دوستانه
تانژانت 90
دنیای باورهای مثبت
روانشناسی برای همه
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصودست
زنده باد زندگی
مدیریت حرفه ای زندگی
روانشناسی عشق
روانشناسی مدرن
گفتارهای حکیمانه
همیشه در اوج
راز شاد زیستن
زندگی کنیم تا فقط زنده باشیم
باران
دربست

برای تبادل لینک در صورتی كه موضوع وب سایت یا وبلاگتان در مورد روانشناسی، موفقیت، مشاوره، آموزش های نوین در زمینه ی موفقیت یا ماوراء الطبیعة می باشد. ابتدا لینک وب سایت را بانام: "روانشناسی موفقیت" در وبلاگ یا وب سایتتان قراردهید ،

سپس از طریق فرم نظرات به من خبر دهید تامن هم پس از بررسی شما را لینك كنم.

گفت و گو

امكانات

لوگو دوستان
آرشیو
تبلیغات

تبلیغات

لینكدونی

فقط خداست که می داند

 

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده می کرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند.  کشاورز به آنها گفت: شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا می داند.

یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا می داند.

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛ به او گفتند : چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛ به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا می داند.

آری تنها خداست که می داند.

موضوع:
مذهبی
, عمومی ,
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ‌ پنجشنبه 28 آذر 1387 - 01:27 ب.ظ |

 نظرات (- -)

ارسال به:  Balatarin Delicious Donbaleh Digg Furl Friendfeed Twitter Addthis to other

آه ای گل خوشروی خوشبوی من !

 

آه ای گل خوشروی خوشبوی من !

ترا سخت شنیدنیست انسان

 وراستی هم که شنیدنگاهیست عظیم عرصه ی انسان .

پس مرا گوش دار و هوش دار :

شنیدم که انسانی نیمانیم , نیم عاقل و نیم غافل؛

عرصه گاه بیکران مناباد مرا با صدا و صلایی گران در نوشت که :

خوشترین مجنون آنست که با جماعت مجنون عمر می سپرد !

وآن شنیدن را چنین به گفتن برخواستم که : دریغا و بسیار بار دریغا

که ناخوبترانیم ما

که در جماعت ما یک تن مجنون نیست

زیرا که یک تن عاقل نیست

این جماعت تمام دیوانه اند

دیوانه پول , دیوانه شهرت , دیوانه شهوت

دیوانه جا و جاه

دیوانه آز و نیاز ...

این را حتم دان و جز این ختم دان که :

عاقل , قربانی عقل خود و بی عقلی دیگران خواهد شد و

عاشق , قربانی عشق خود و بی عشقی دیگران .

گرچه آدم نیست آنکه عاقل نیست

لیک نیست تر از او آنست که عاشق نیست ؛

عاقل اگر به عقل خویش دریایی دَر کشد

عاشق به عشق صد دریا دُر کشد

و دل از جز آنسان سود آسمانسود در کشد .

نازنینا !

خویش را بگوی

نه با زبان که با روان

نه با روان ناروان

 که با روان روا و روان

خویشتن را بشنو

نه با گوش که با هوش

نه یک لحظه که لحظه لحظه

دریاب که منادیان آسمان صلای تو

از بام تا شام

بر ستیغای کوی روح صلا در می دهند که :

بر این قبیله ی نادان چون رعد غرّش کنید که :

اگرچه نمی فهمید و هرگز نخواهید فهمید ,

اما همین یک نکته را بفهمید که نفهمیدن هم حدی دارد ,

که از بی حدی خداوندگار ما آنست که هر چیزی را حدی نهاده است ؛

پس شمایان را سخت لازم آید ,

بلکه واجب آید که به اولگام بجوئید و بپوئید تا مرزگاه نفهمیدن خویش را دریابید

و آنگاه به ذره ذره دانایی ذره ذره آن را به هزیمت برید

و کماکم به حدود آگاهی عزیمت کنید .

آه اگر روزی روزگاری خداوند بی حد ما را به جرم نادانی ,

حد میزد ,

باورم کن که در جهان بی حدترین چیزها حد بود .

 

 " افقهی سبزواری "

 

موضوع: عمومی
,
ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ‌ پنجشنبه 14 آذر 1387 - 10:06 ق.ظ |

 نظرات (- -)

ارسال به:  Balatarin Delicious Donbaleh Digg Furl Friendfeed Twitter Addthis to other

مطالب پیشین