تبلیغات
روانشناسی موفقیت



روانشناسی موفقیت


.:: آخرین مطالب ::.

عنوان تاریخ
مسائل شگفت انگیز دوشنبه 10 بهمن 1390
دور اندازی یکشنبه 2 بهمن 1390
پافشاری(2) شنبه 24 دی 1390
پافشاری(1) جمعه 16 دی 1390
تولد شناسنامه ای جمعه 9 دی 1390
وابستگی به هدف شنبه 3 دی 1390
دوست داشتن خود سه شنبه 22 آذر 1390
... یکشنبه 13 آذر 1390
آرامش واقعی سه شنبه 1 آذر 1390
ترس از تغییر یکشنبه 22 آبان 1390
افراد موفق جمعه 13 آبان 1390
خداحافظی استیو جابز سه شنبه 3 آبان 1390
چهل نامه كوتاه به همسرم(گزیده ده نامه دوم) یکشنبه 1 آبان 1390
چراهای من(2) پنجشنبه 21 مهر 1390
مسیر خوشبختی... یکشنبه 17 مهر 1390

صفحات

موضوع: زندگی ،

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو سنت‌اگزوپری) را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد می نویسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آن ها كه حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دل های ما را پر كرد. می دانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همان جا ایستاد و مستقیم در چشم هایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به این كه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود ...

پرسید: "بچه داری؟" با دست های لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" اره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آن ها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشم هایم هجوم آورد. گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آن كه كه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد! نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آن كه كلمه ای حرف بزند!

یك لبخند زندگی مرا نجات داد!


بله لبخند بدون برنامه ریزی؛ بدون حسابگری؛ لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست.

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این كه دوست داریم ما را آنگونه ببینند كه نیستیم.

زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند.

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.

به قول ویکتور هوگو که می گوید:

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دل ها. انسان تنها آفریده ای است که می تواند بخندد، پس لبخند بزن دوست من.




برچسب ها: آنتوان دو سنت‌اگزوپری ، شاهزاده كوچولو ، لبخند ، ویکتور هوگو ،

ارسال به: 

...

نویسنده : فاطمه
پنجشنبه 30 دی 1389


موضوع: اندیشه ای پشت سخن ، عمومی ،

 

خدا را شکر می کنم که هرروزصبح با صدای ناهنجار بلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدار می شوم این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شکر می کنم که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم در خانه است.

خدا را شکر که گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم میآورد که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که رئیسم خیلی بداخلاق است. این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است، این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند.

خدا را شکر که پرداخت شهریه دانشگاه پسرم به تعویق افتاده است این یعنی پسرم تحصیل می کند و بیکار نیست.

خدا را شکر که باید روزی چند ساعت از پدر و مادرم مراقبت کنم. این یعنی آن ها زنده اند.

خدا را شکر که باید خرید روزانه کلی راه بروم، این یعنی من توان راه رفتن دارم.

خدا را شکر که باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی می کند این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که لباس هایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کار کردن دارم.

خدا را شکر که سروصدای همسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.

خدا را شکر که باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.

خدا را شکر امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شد و خیلی معطل شدم این یعنی من اتومبیلی دارم.

خدا را شکر که شب تا صبح از بیقراری های نوزادم، نمی توانم بخوابم این یعنی فرزندی دارم.

خدا را شکر که می توانم ریخت و پاش های همسرم و فرزاندانم را ببینم این یعنی من نابینا نیستم.

خدا را شکر دهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف می کند این یعنی لال نیستم.

خدا را شکر که من در سختی و آسانی شکرش را به جا میآورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم.

برگرفته از مجله زن روز




برچسب ها: خدا را شکر ،

ارسال به: 

...

نویسنده : فاطمه
یکشنبه 26 دی 1389


موضوع: عمومی ،

در مهد کودک های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره گرگه و .... ادامه بازی.
بچه ها هم همدیگر رو  هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هرکی باید به فکر خودش باشه.

در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین.
لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که  كل تیم  10 نفره  روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه.
بعد 10 نفر روی 8 صندلی،
بعد 10 نفر روی 7 صندلی و  همینطور تا آخر.

با این بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر رو یاد میدن.




برچسب ها: دوست ،

ارسال به: 

...

نویسنده : فاطمه
پنجشنبه 2 دی 1389


موضوع: اندیشه ای پشت سخن ،

آن که هیچ نمی داند  به چیزی عشق نمی ورزد.
آن که ازعهد هیچ کاری برنمی آید،هیچ نمی فهمد.
آن که هیچ نمی فهمد،بی ارزش است.ولی آن که می فهمد؛
بیگمان عشق می ورزد،مشاهده میکند،میبیند...
هرچه بیشتر دانش آدمی درچیزی ذاتی باشد،عشق بدان بزرگتراست.
پاراسلسوس



ارسال به: 

...

نویسنده : فاطمه
سه شنبه 23 آذر 1389


موضوع: عمومی ،

آن کس که بداند و بداند که بداند               اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند               بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند               لنگان خرک خویش به منزل برساند  

آن کس که نداند و نداند که نداند               در جهل مرکب ابدالدهر بماند

آن کس که بداند و بداند که بداند                 باید برود غازبه کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند                 بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند                 با پارتی وبا پول خر خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند                 برپست ریاست ابدالدهر بماند




برچسب ها: آن کس که بداند ،

ارسال به: 

...

نویسنده : فاطمه
پنجشنبه 11 آذر 1389



امکانات


این صفحه را به اشتراک بگذارید

www.fatyjo0on.myblog.ir
نظرسنجی

به نظر شما وبلاگ چطوره؟





آمار بازدید
  خوش آمدید
نویسندگان:

آمار بازدید
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :

وضعیت وبلاگ :
  • تعداد کل مطالب :
  • رنک گوگل :
  • آی پی شما :

آخرین بروزرسانی

تبلیغات